قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

89

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بغداد را در قبضهء اقتدار من نهادند خواجه او را استهزا كرد تا آنكه هلاكو خان بغداد را محاصره كرده در آنوقت بواسطهء عبور لشكر مغول و تاتار گياه در آن ديار نمانده بود تا بجو و كاه چه رسد لاجرم در اردوى هلاكو خان جنس مأكول و عليق چهارپاى ناياب شده نزديك بدان رسيده بود كه لشكر مغول فتح ناكرده از سر بغداد برخيزند اين مضمون بر خاطر ابن عمران كه در آن هنگام در مضيق محاصره بود تافته دو كلمه بدين مضمون نوشت كه هرگاه خان مرا كه ابن عمرانم از خليفه طلب نمايد متعهدم كه يك ماه تمام طعام لشكريرا سامان نمايم و بر تيرى رقم كرده بر لشكرگاه مغول انداخت و چون در آنزمان صلابت مغول در دلها نشسته بود چندان‌كه اگر مفلوكى پسر صلبى خليفه را ميخواست تسليم ميكرد تا بأدنى دژبانى مجهول كه هلاكو خان بخواهد چه رسد لاجرم هلاكو خان ابن عمران را خواست خليفه بعد از تفحص بسيار او را پيدا كرده نزد هلاكو خان فرستاد ابن عمران چون بلشكرگاه رسيد قطارات خان و سائر امراء و لشكريانرا به يعقوبيه برده و سر چاههاى ايشانرا گشاده آنقدر غله كه ضرور بود باردو فرستاد . نظم : اهل هنر گر بشمارى درند * بيهنران نيز بكارى درند نى كه تهى بردمد از طرف رود * گر ندهد بار سرآيد سرود قهقهه زد كبك ز رفتار زاغ * كز چه نهم گام پريشان بباغ زاغ به دو گفت كه پرواز كن * گر گرو از من ببرى ناز كن هيچكسى نيست ز زيبا و زشت * كش نه حكيم از پى كارى سرشت اين خدمت نيكو پسند خان و سپاه او شده بعد از فتح كه در سنه 656 ست و خمسين و ستمأة واقع شد و مستعصم و اولادش بقتل آمدند و ابن عمرانرا والى بغداد گردانيدند . [ 164 - تشيع مردم قزوين . ] 164 و منها مؤلف تدوين گويد كه مردم شهر قزوين در تشييع غلو دارند زمانى غريبى بايشان رسيده چون شنيدند كه او عمران نام دارد آزار وى كردند آن شخص فرياد برآورد كه من عمران نام دارم بچه سبب مرا رنجه ميداريد گفتند كه تو عمرى و الف و نون و عثمان هم دزديده‌اى . [ 165 - زندان افتادن معتصم بامر هلاكو خان . ] 165 و منها مؤلف روضة الصفا گويد زمانى كه مستعصم مقيد شد به حكم خان آب و نان از وى بازگرفتند او بىتاب شده غذا خواست هلاكو خان طبقى از زر و جواهر پيش او فرستاد كه بخور وى گفت كه اينها بدل ما يتحللل چگونه تواند شد پس به دو گفتند كه چيزيرا كه نتوان خورد چرا فداى جان خود و چندين هزار آدمى نكردى وى خجل گشته ديگر دم نزد . [ 166 - ظاهر شدن قبر زنى در يمن . ] 166 و منها در قابوس از ابن هشام نقل كرده كه يكبارى در ولايت يمن بسبب ورود سيل قبرى ظاهر شد در آنقبر زنى بود در گردن وى هفت